چند روز پیش در اتاق مشغول استراحت بودم و دختر هشت ساله ام مریم، با اسباب بازیهایش بازی می کرد .

او اسباب بازی هایش را رها کرد و آمد کنارم ایستاد در حالی که در فکر بود . گفتم چیزی شده گفت نه می خواستم چیزی بگویم . گفتم؛ بگو . گفت : (( من فکر می کنم ما اسباب بازی های خدا هستیم . خدا دارد با ما بازی می کند. )) این را گفت و رفت دنبال بازیش و من همین طور متحیر به او نگاه می کردم .....